پوریای ولی پهلوان اسطوره ای ایران
مطلب زیر را از وبلاگ خسرو کرمانشاهی با نام از خوی تا خورشید http://kermanshahi.blogfa.com نقل نموده ام
ابتدا باید یادآور شوم كه در مقطعي از تاريخ دو پهلوان و عارف زندگي مي كردند كه در برخي از منابع تاريخي اين دو نفر را به اشتباه یك نفر ذكر كرده اند.
1-پهلوان پوريايي ولي يا خواجه پري يار
2-پهلوان محمود خوارزمي قتالي كه مزارش در خوارزم است.
طبق منابع موثق، پهلوان محمود قتالي فرزند پهلوان پورياي ولي بوده و با عنوان محمود قتالي بن پورياي ولي از وي نام برده شده متاسفانه در برخي از منابع متاخر كلمه«ابن» كه به معني«فرزند» است، حذف شده و منابع معاصر نيز هر دو شخصيت را يكي فرض نموده و پهلوان محمود قتالي را مشهور به پورياي ولي ذكر كرده اند.
اين اشتباه در دايره المعارف بزرگ اسلامي هم تكرار شده است.
اما بايد توجه داشت كه پهلوان محمود قتالي هر چند كه عارف و پهلوان نامداري بوده و آثاري هم از خود به يادگار گذاشته، ولي هرگز در شهرت و نام آوري به پاي پدرش پهلوان پورياي ولي نمي رسيد.
در مورد اينكه پهلوان پورياي ولي در خوي زندگي كرده و در همين شهر و در گورستان مشهور به« پيرولي » دفن شده است به 2 سند مهم تاريخي اشاره مي كنم:
1-در يك طومار قديمي كه در عهد صفويه و حدود 400 سال قبل بر روي پوست آهو نوشته شده، صراحتا آمده است كه پهلوان پورياي ولي از شهرستان خوي بود. متن كامل و تصوير اين طومار در كتاب « ورزش باستاني ايران» نوشته دكتر پرويز ور جاوند آمده است.
2-در كتاب «مرآت الشرق» (كه اخیرا از سوی کتابخانه آیت الله مرعشی منتشر شده و شامل شرح حال ۶۸۴ تن از دانشمندان شيعه در قرن هاي 13و14 هجري قمري می باشد) زندگينامه پهلوان پورياي ولي و وجود مزارش در گورستان «پيرولي» خوي ذکر شده د شده است.
در اين كتاب به سنگ قبر پورياي ولي هم اشاره شده و عين سنگ نوشته، قيد شده است . در این سنگ قبر اسامي 7 تن از اجداد پورياي ولي ذكر شده بود. که بر اساس آن نام پدر پورياي ولي، محمود بود و پسر وي نيز محمود نام داشته است. البته اين رسم در بين مردم خوي و منطقه وجود داشته و هنوز هم ادامه دارد که افرادی براي زنده نگه داشتن نام پدرشان فرزند خود را به نام پدرشان نام گذاری می کنند.
بر اساس آن سنگ فبر پورياي ولي سال ۸۲۰ هجري قمري دار فانی را وداع گفته است.
3- سند ديگر در این مورد داستاني است که در مورد پورياي ولي در بین مردم خوي از گذشته هاي دور در باره قبر پوریای ولی سینه به سینه نقل شده است و ما نمي توانيم از داستان هاي كه مردم بصورت سينه به سينه نقل مي كنند.، به سادگي بگذريم. همچنان كه قبل از اينكه تحقيقات مورخين در مورد مزارشمس تبريزي منتشر شود مردم خوي با نقل داستانها به مزار شمس در خوي اشاره مي كردند.
به هر حال اين داستان كه در كتابهاي تاريخي هم نقل شده، علت اسطوره شدن پورياي ولي را نشان مي دهد. این داستان در بین مردم خوی چنین معروف است که:
جواني از فقراي شهر خوي كه از نعمت پدر محروم بود. عاشق دختر حاكم اين شهر مي شود. او كه تنها فرزند مادرش بود، از شدت عشق بيمار و بستري مي گردد. مداواهاي پزشكان در علاج بيمار كارگر نمي افتد چرا كه بيماري عشق درمان جسمي ندارد.
بالاخره پسر زبان مي گشايد واز عشقش به دختر حاكم مي گويد. مادر و نزديكانش وي را نكوهش مي كنند. اما پسر بر عشق خويش پافشاری مي كند و مادر به ناچار به خواستگاري دختر حاكم مي رود. خبر به گوش دختر حاكم مي رسد و وي ازدواج خود با آن پسر يتيم را مشروط به پيروزي وی بر پهلوان نامدار خوي،پورياي ولي مي كند. از آنجا كه عشق منطق ديگري دارد. پسر جوان با وجود اينكه مي داند، توان غلبه بر پورياي ولي را ندارد، براي مبارزه و كشتي گرفتن اعلام آمادگي مي كند. تاريخ مبارزه روز جمعه تعيين مي شود.
در شب پنج شنبه در يكي از مساجد شهر، مادر آن جوان حلواي نذري پخش مي كند که از قضا پورياي ولي هم آنجا حضور داشت. پهلوان از مادر مي پرسد: سبب نذرت چيست؟ و او جواب مي دهد: پسرم براي ازدواج با دختر حاكم بايد با پورياي ولي كشتي بگيرد و من این حلوا نذر كرده ام تا پسرم پيروز گردد.
پوريا دچار ترديد مي شود. ترديد در مورد حفظ موقعيت خود به عنوان پهلوان شهر يا اجابت نذر يك مادر و حركت در جهت رساندن يك جوان به آرزوي خود. او در اين ترديد تصميمي شجاعانه مي گيرد که باعث اسطوره شدن پورياي ولي مي گردد. روز موعود فرا مي رسد. پوريا و جوان عاشق در ميدان كشتي حاضر مي شوند. جمعيت انبوهي به تماشا ايستاده اند. همه انتظار دارند. در چشم به هم زدني ، پهلوان نامدار شهرشان پيروز گردد. اما نتيجه چيز ديگري است. پهلوان خود را مغلوب جوان عاشق مي كند.
خود پهلوان پورياي ولي در اين مورد مي گويد: وقتي پشتم به خاك رسيد و آن جوان بر سينه ام نشست. ناگهان حجاب از ديدگانم به كنار رفت و آن معرفتي را كه سالها در جستجويش بودم، در مقابل ديدگانم يافتم.
مردم، جوان پيروز را بر دوش خود گرفتند و به سمت خانه حاكم حركت كردند. پهلوان شهر مغلوب شد و در زير دست و پاي مردم نظاره گر شادي آن جوان و گريه هاي شوق مادرش بود. ديگر هيچكس پوريا را به چشم پهلوان نمي نگريست.
سالها بدين منوال سپري شد و مردم زماني متوجه قضيه شدند كه پهلوان پوريا نقاب خاك بر سر كشيده يود. از آن زمان پوريا به پهلوان افسانه اي و اسطوره اي تبديل شد.
ده فرمان مشهور جوانمردي كه از پوريا به يادگار مانده، جزو اصول ورزش باستاني كشور است و اين ده فرمان سالها سرلوحه پهلوانان خوي بوده و هنوز هم سينه به سينه نقل مي گردد